دانشجویان حامی جبهه پایداری - حامیان جبهه پایداری در فضای مجازی

ضرب و شتم دانشجویان اصفهان در دیدار سپاهان ـ الهلال توسط افراد ... (نیمه اول)

سلام

جای دوستان خالی رفته بودیم ورزشگاه فولاد شهر، برای تشویق تیم سپاهان! . خیلی با حال بود، با وجود همه اتفاقات که در ادامه براتون می گم حال کردم. اما اگه حالش را داشتبد بخونید که بد نیست:

بعد از ظهر چهارشنبه قرار بود امتحان میان ترم داشته باشیم اما قبلش رفتیم پیش استاد و گفتیم می خواهیم بریم فوتبال از اونجایی که استادمون خیلی آدم باحال و انقلابی است گفت میام سر کلاس و رای گیری می کنم. وقتی اومد توی کلاس رای گیری کرد و تصمیم گرفته شد امتحان را سر کلاس بگیره. کلاسش هم صبح زود بود. اول گفت بچه ها توی کلاس می گیرم. بعد که بچه ها نشستند همین طور آدم میومد و استاد تازه فهمیده بود چه قدر زیاد هستیم اما سر کلاس هوشکی (هیچ کسی) نمیاد. قرار شد بریم سالن مطالعه دانشکده مهندسی عمران. رفتیم و جاگیر شدیم، منتظر برگه بودیم که دیدم یکی از بچه ها با برگه دوید بیرون. از رفقای خودم بود و برای همین خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم نکنه دعواش شد یا ... . خلاصه فهمیدم برگه تموم شده و استاد فقط 29 برگه زیراکس کرده بود. البته استاد با مدیریت خوب خودش توانست قضیه را حل و فصل کنه. این قسمت که ربطی به فوتبال نداشت اما خالی از  لطف هم نبود.

ساعت 16:30 بود که ...


ساعت 16:30 بود که سرویس ها از دانشگاه رفتند به سمت اصفهان و ما ماندیم در دانشگاه. آخه وعده با تشکل آرمان ساعت 17:30 بود. این زمان پرت را رفتم دفتر جامعه اسلامی و موتور یکی از بچه ها را گرفتم و سریع رفتم جای شما خالی دوتاهنددوانه مثل قند سفید و کلوچه خریدم و بردم دفتر با بچه های شورا که همون روز جلسه داشتند میل نمودیم (نمیدونید که چه اندازه دست و دلباز هستم من)

توی همین فرصت حسابی با چوب کَت و کلفتی افتاده بودم به جون بچه ها و دنبال پرچم و پارچه زرد بودم. پرچم های بحرین را صبح از دانشگاه اصفهان برای بنده فرستاده بودند که ما هم دادیم به بچه های آرمان گفتیم بپخشید. بعد از اون یکی از بچه ها یک پرچم از بسیج کِش رفت (کشینگا از وزن قاپینگا و به معنای برداشتن چیزی با گفتن با اجازه و نشنیدن صاحب آن چیز است). پرچم را آورد و به یک چوب ناز کلفت بستیم. اصلا فکرش را نمی کردم چوب به این نازی را راه نمیدند تا دم ورزشگاه. توی راه متوجه شدیم تعدادی اخراجی ها هم دنبالمون بودند که الحمد لله دهه فاطمیه حسابی کف و سوت و ... نثار ارواح عمه هایشان نمودند. وقتی رسیدیم تقریبا ورزشگاه خالی بود اما از اونجایی که بچه های جاد اصفهان همیشه سر وقت می رسند یک ساعتی معطل شدیم. نه نیم ساعت. با جمعیتی انبوه از دانشجویان حزب اللهی وارد ورزشگاه شدیم. از اونجای دیگه ای که بچه مذهبی ها همیشه در اوج هماهنگی به سر می برند، توی ورزشگاه همیدیگر را گم کردیم و ما رفتیم سی خودمان و بقیه سی خودشان. البته با تلاش های مستمر دوستان و هیکل درشت بنده توانستیم یکدیگر را بیابیم.ما در مکانی مناسب روبروی دوربین جا گرفتیم ولی بچه ها گفتند ما جای بهتری در نظر داریم. زمانی که رفتیم دیدیم پشت دروازه استتار کرده اند تا هیچ دوربینی آن ها را نگیرد و بسی البته ذوق مرگ شده بودند که چه جای خوبی را انتخاب نموده ایم بسی.! خلاصه روم به دیوار نیمه اول دروازه بان الهلال و نیمه دوم دروازه بان سپاهان پشت مبارک را به ما کرده بودند و البته گل هم نوش جان کردند. البته بنده گل را ندیدم چون کلا در جریان بازی نبودیم و در آن لحظه بر سر جهت قبله با آقای امین.ن دعوا میکردیم. ایشان جی پی اس در آورده و بنده انگشت مبارک را آب زده به سمت باد گرفتم. بالاخره هم نمیدونم نمازش را خوند یا نه. برگردیم عقب. وارد ورزشگاه شدیم، خیلی رفت عقب.

جاگیر شدم. همچین که جاگیر شدیم فهمیدیم 10 دقیقه ای از بازی گذشته بود که دیدم آقای مهدی.ک و سد حمید به سمت نماز عجلو کرده اند. بنده هم به دنبال آنها رفتم تا به نمازخانه رسیدیم از آنجایی که بنده دائم الوضوح ! هستم رفتم داخل نمازخانه و دوستان رفتند بیت الخلا. بنده به محض وارد شدن مدام به دنبال قبله بودم اما خدا را شکر چیزی معلوم نبود. یک نفر به سمتی نماز می خواند که بنده نیز در همان جهت شروع کردم نماز خواندن. آقای دیگری آمد و خواند. بنده نمازم تمام شد و دو نفر آمدند. یکی از آنها شاکی و می گفت چه کسی گفته از آن جهت نماز بخوانید و خانه ی ما همین نزدیک است. من که دیگه حال نماز خوندن دوباره نداشتم. تا اینکه جناب سرهنگ تشریف آوردند و فرمودند نخیر از همان جهت است. دچار تزلزل شده بودیم که بچه ها آمدند و گفتند برویم مسجد. گفتم مسجد؟ دیگه راهمون نمی دهند. گفتند نه همین داخل است آن طرف استادیوم. رفتیم دیدیم به بر و بنچ طلاب میرزاحسین عجب نماز جماعتی راه انداخته بودند. به محض ورود ما و به افتخار حضور بنده جماعت به هم خورد و همه رفتند. دم درب از بچه های خدوم سرباز امام زمان حسابی بچه ها را نصیحت کرد.

می گفت: (نقل به مضمون، البته چون توی نماز بودم زیاد واضح نبود مخصوصا که مجبور بودم نماز را بلند بخونم!) " ببینید بچه های عزیز. این همه جمعیت یک نفر نماز نمی خونه و شما همه اومدید جماعت خوندید. این مسجد تا حالا به خودش جماعتی ندیده که بخواد نماز جماعت بشه. حالا ممکنه کسی به شما فحش بده و بد و بیراه بگه. آفرین برید خونه هاتون

تا سخنان حضرت استاد تمام شد یکی از بچه ها گفت خوب بچه ها بریم تیم سپاهان را تشویق کنیم. که عزیز برادر همه گفته ها را فراموش کرد و عصبانی و شد گفت، تو که ادعا داری بیا اینجا! مواظب باشید اشتباهی از شما سر نزنه همه این بچه های نیروانتظامی یا بچه شهید هستند یا برادر شهید.!

خلاصه من رفتم و نشستم سر جام. ای آخرای بازی بود. عجب بازی توپی بود. من که ندیدم اما احتمالا قشنگ بود که این همه جمعیت خودش را بالا پایین می برد. نیمه اول فقط تیم تشویق می شد و بازی تموم شد.

در میکروفون برای حال آقای ناصر حجازی دعایی خوانده شد و ما هم خیلی ناراحت شدیم اما خودمون را کنترل کردیم چون نمی خواستیم احساسات بر ما غلبه کنه.

و اما نیمه ی دوم...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter