دانشجویان حامی جبهه پایداری - حامیان جبهه پایداری در فضای مجازی

شما جای بنده بودید چه می کردید؟

سلام بر شما این دومین متن سفرنامه به مشهد مقدس است. با خواندن متن زیر و پاسخ به سوال زیر از جوایز ویژه ی این فصل بهره مند گردید...

سوال: با توجه به متن چه تعداد متکدی با بنده برخورد داشته و چه مبلغی از بنده کاسب شده اند؟

الف) ٨ نفر .ـــ صفر تومان

ب) ١٠ نفر ــــ هیچی

ج) ٢ نفر ــــ ۵٠٠٠٠ تومان

د) ٨نفر ــــ مبلغی

گزینه صحیح را دوشنبه شب به شماره ٢٠٠٠٩٠ ارسال نمایید...


ادامه ی سفرنامه:

در این قسمت می خواهم برخورد با قشر محترم متکدی و طریقه برخورد با آن ها را برایتان بیاورم. ترتیب برخورد با آن ها را زیاد به یاد ندارم اما تقریباً تمامی آن ها را به خاطر دارم.

الف) در صحن مسجد گوهرشاد امام رئوف نشسته بودم. در حال پرواز بودم و انصاف دهید که بسیار صحن معنوی است. در بین صحن های زیبا و حیرت انگیز آقا صحن انقلاب و صحن گوهرشاد بیش از همه برای من دل انگیز است. بعد از آن هم رواق دارالحفاظ و رواق امام که البته متاسفانه به دلیل عدم شناخت مکان توسط عده ای از متاهلین تبدیل به مجتمع پارک اصفهان شده است.

از اصل قضیه دور افتادم، نشسته بودم و مشغول خواندن دعا بودم که ناگهان پسرکی با سر و روی تقریباً نامرتب ـ تقریباً که چه عرض کنم ـ دعایی کوچک را در دامان من انداخت ـ فکر بد نکنید متن ادبیه ـ و از بنده طلب پول کرد. شما بودید چه می کردید؟ به نظرتان باید پول میدادم تا شکم مادر پیر و خواهر کوچکتر از خود را سیر کند یا باید در گوشش می زدم تا برود به آن مرتیکه ای که از این بنده خداها سوء استفاده می کند بگوید آن مرد مرا کتک زد و درنتیجه چهره ی خشن من باعث می شد تکدی گری ریشه کن گردد!

کاری که بنده کردم این بود که هیچ کاری نکردم و گفتم دعا دارم و نمی خواهم و آن پسرک با چشمانی پر از اشک در غباری که همه جا را گرفته بود محو شد. مدام با خودم تا هتل گفتم چه را نخریدم؟ چرا؟ مگر او از من چند تومان خواست؟ توف به این مال دنیا؟...

اما خداوند شاهد است که من در این مواقع بصیرت ندارم و نمیدانم که باید چه کنم؟

این اوضاع بدتر شد وقتی که با آقای هم نشین صحبت کردم چرا که ایشان گفت خوب پول را میدادی گدا!

ب) شب روضه ی حضرت عبدالله شاید، صحن انقلاب در نزدیکی بسط شیخ حر عاملی ،یک هدفون در گوش گذاشته و روضه ی حضرت را گوش می دهم بسیار زیبا و سوزناک. از روضه های غم انگیز دشت نینوا. مخصوصاً اگر روضه خوان حاج مهدی سلحشور باشه که انصافاً به نظر من بهترین مداح فعلی ماست. در حال و هوای مداحی بودم و چشمم به گنبد طلایی حضرت بود که ناگاه صدا قطع شد و شروع کرد به مداحی شور خواندن "المنت لله که دلم  / ..." بله تراک عوض شده بود؟ نه از منزل تماس گرفته بودند. بعد از احوال پرسی متوجه شدم با خانواده و اتمام تماس متوجه شدم که یک بنده خدای افغانی داشت باهام صحبت می کرد نمی دونم چه قدر وقت بود با هام صحبت می کرده و نمیدونم آیا فکر می کرده که من به روضه ی اون گریه می کنم یا روضه ی حاج مهدی. به هر حال اول سخت بود حرفاش اما فهمیدم همسر مریضی داشت و فرزندان گرسنه ای که چند روز بود غذا نخورده بودند. اگر شما در این فضا بودید، صحن گوهرشاد، روضه، گریه، عبدالله ابن الحسن و... چه کار می کردید؟

برای اینکه مطمئن بشوم گرسنه است یا نه به او گفتم با هم می رویم و ساندویچ می خریم که برای خانواده ببرد بلافاصله قبول کرد. دلم سوخت و با دل سوخته ای که از آن پسرک داشتم مبلغی به او کمک کردم. در آن هنگام دست فرزندش که گوشه ای دیگر نشسته بود و چشم امید به دستان من داشت را گرفت و در قطره های اشک چشمان من همچون پخش شدن نور محو شد. به یاد داستان کُزت افتادم.

به خانه که رفتم خوشحال بودم و با خودم می گفتم عجب کاری کردی پسر. دل خانواده ای را خوشحال کردی! چه اندازه تو باحالی.

ماجرا را برای همنشین گرامی گفتم که ایشان زارت زد توی ذوق بنده و گفت:" مرد حسابی هر کی گفت من گشنه هستم پولش نمی دهند؟ حالا چند دادی؟" گفتم :" من که نفهمیدم تو یه بار می گی چرا ندادی یه بار می گی چرا دادی یه بار می گی میانه وسطه؟"

ج) در دارلحفاظ روبروی صورت مبارک حضرت ایستاده و مشغول خواندن زیارت حضرت بودم که ناگاه احساس کردم شخصی به من نگاه می کند. دیدم پسرکی بی نوا بود و دعایی در دست و التماس چشمانش. ای خداااااااااااااااااااااا! این بار چه کنم؟

این بار دیگه شما بودید چه کار می کردید؟

 به اون گفتم" نه نمی خواهم"

رفت سراغ فرد دیگری. این بار دیگه کفری شده بودم. آخه توی رواق روبروی آقا و گدایی؟

عزم خود را جزم کرده و با قدرت و کوبنده گفتم:" برو بیرون بفروش و گرنه به خدام می گویم که بیایند و تو را به دار مجازات بیاویزند"

سریع فرد متخلف متواری شد.

این بار در راه هتل نه خوشحال بودم و نه بدحال بیشتر فکر و ذهن بنده این بود که آقای صفری چه موضعی می گیرد.

به نظر شما چه گفت؟

این بار از کارم خوشش اومد و تحصینم کرد که باعث دلخوشی بنده شد و بالاخره از خودم بصیرت نشان دادم.

د) در راه به سمت هتل بودم که در دم صحن گوهرشاد به سمت آبخوری صحن قدس یک نفر دوید دنبال بنده و گفت آقا سید. وقتی رو برگرداندم شصتم خبردار شد که یک متکدی که دوباره شال سبز سیدی  ما را دیده بود و با خود گفته بود از سیادت او چیزی نصیب خودمان کنیم. حالا می فهمم که چرا یکی از رفقای اصلاح طلب می گفت بنده هر وفت شال سبز می بینم یاد گداها می افتم. البته چون اون بنده خدا هر چی گدا به تورش خورده بود از نوع سید و سبزپوش بوده. که البته این گدایی توسط شال سبز در فضای سیاسی کشور به اوج خودش رسید و آقای میرحسین موسوی سعی در گدایی رای با این شال بود. بماند که دکتر احمدی نژاد هم سعی در احیای این شال کرد و شال کشمیری به دوش خود انداخت اما در این فاصله مشهد بنده متوجه شدم که حتماً این شال یک خصلتی دارد... قربون شال سبز و صاحبان اصلی اش بروم...

خلاصه نگو طرف هم سید بود. این بار با آقای صفری بودم و ایشان با اعتماد به نفس بنده را ترک کرد و مرا به یاد روز عاشورا و غربت بنی هاشم انداخت. امان از کوفیان و امان از آقای صفری! از آقای صفری یاد گرفته بودم که هر وقت گدایی نزد من آمد به خدام معرفی کنم. این کار را کردم ولی خیلی زرنگتر از این حرفا بود و در هنگام خداحافظی با پاهایی خسته و نشسته و قلبی دردمند در حالیکه آفتاب نیل گون به صورت های سرخش می تابید چند کلمه ای فحش بنده را مستفیذ کرد و رفت.

ه) وقت نماز مغرب بود و شخصی شروع کرد به صحبت کردن با من . از طریقه ی صحبت کردن او متوجه شدم که متکدی است. مدام خودم را به نماز خواندن و ... مشغول می کردم و به طرف محل نمی گذاشتم اما متوجه شدم بنده خدا با خانواده ی خود بود و بنده ی حقیر اشتباه کردم.

فردی دیگر در حرم از من سوالی داشت تا اومدم فحش بدهم فهمیدم که بنده خدا آدرس حرم را میخواست  و باز هم اشتباه کردم. دفعه ای دیگر در صحن گوهرشاد صدایی گفت:"مهندس" باخودم گفتم این بابا حتماً کف خونه که فهمیده من مهندس هستم. اما با دیدنش مشعوف شدم چرا که می خواست از او و زوجه ی محترمه ی مکرمه اش عکسی بیاندازم بماند که هر اندازه که عکس گرفتم عکس ها تیره و تار می شد و این به خاطر تابش نور در لنز بود. زمانیکه گفتم می خواهید از زاویه ای دیگر از شما عکس بگیرم گفتند:"نه!"

خوب به من ربطی نداشت آفتاب در لنز می آمد...

و) فردی در دارالحفاظ روبروی صورت مطهر و پاک حضرت در حالیکه مشغول دعا کردن بودم کنارم ایستاد. زمانیکه داشتم زیارت می خواندم صحبتی نکرد و بنده چون متوجه شده بودم با من کاری دارد زود دعا را تمام کردم چرا که ادب کرده بود و من متوجه شدم که متکدی نیست. فکر می کنید در آن موقعیت چه سوال هایی می توانست بکند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از من پرسید:"ببخشید بنده می خواستم بروم فلان جا و باید بروم فلکه آب شما میدانید کجاست؟"

تا این جا متوجه نشدم که چرا این سوال را کرد. آخر بنده خدا این جا محل پرسیدن این سوال است؟ تا اینکه سوال بعدی را پرسید و بنده به قضیه پی بردم.

پرسید:" تا آنجا خیلی راه است؟ و بنده پول کمی دارم اگر بنده پیاده بروم 1 ساعته می رسم یا نه؟"

احتمالاً انتظار داشت بنده بگویم:" آخه! چرا پیاده می خوای بری ؟ چرا پول نداری عمویی؟ آره خیلی راهه " و سپس مبلغی در اختیارشان قرار دهم بلکه ایشان به نان و نوایی برسند که بنده بر خلاف انتظار او گفتم:" نه خیرررررررررررر؟"

ز) ای خدا! می دانم خسته شدید اما چاره ای نیست چند تایی دیگر باقی مانده است.

در صحن گوهرشاد در لبه های انتهایی مسجد گوهرشاد و رو به گنبد مطهر نشسته بودم و منتظر آقای صفری بودم و عصبانی از اینکه دیر کرده بود. تا اینکه یک بنده خدا با هیکلی درشت و مویی حنا زده در کنارم نشست. چاق سلامی کرد و خواست دست من را ببوسد. در ذهن با خود می گفتم بیا این بابا هم یکی دیگه!

نظر شما چیه.

شروع کرد به حرف زدن. " الهی قربون جدت برم خیلی آقاست خیلی بزرگواره. من همیشه خونه زاد بودم"

از همکلامی با او خوشحال شدم و متوجه شدم باز هم اشتباه می کردم. درد دل ها را شروع کرد. یک بار من می شنویدم دو بار اون می گفت، دوباره من میشنویدم سه باره اون می گفت یه بار من می گفتم دوبار اون نمی شنوید. خلاصه تا دیدم آقای صفری داره تو صحن می گردی. متوجه من شده بود اما هر چی دست تکان می دادم نمی آمد نگو بنده خدا فکر کرده بود یارو متکدیه. خلاصه نیومد.

صحبت به جایی رسید که گفت" آره حاجی من هم زمین خوردم. سال پیش با یک موتوری تصادف کردم خانمم گفت برو اما من وایسادم و طرف مرد من هم رفتم زندان"

یا قرآن مجید تازه فهمیدم دارم با یک قاتل صحبت می کنم.

" آره عزیز تازه 10 روز هست که آزاد شدم"

بیا تازه هم آزاد شده و حتماً اومده من را بخوره...!

" الآن هم دوروز هست که چیزی نخوردم خانمم هم تهرانه و گفته میاد اما من گفتم نیا. خوب من که پولی نداشتم برگردم تهران اومدم به پناه امام رضا"

آهاااااااااااان. حالا فهمیدم نگو حدس هم نشین ما درست از آب در اومده بود.

گفتم: "ای بابا پاشو تا بریم پیش خدام"

گفت:" نه من از کسی درخواست کمک نمی کنم و نمی خواهم آبروم بریزه"

عجب... ! دلم حسابی سوخت تا اومدم کم کم آروم بشم آقای صفری اومد چرا که خیلی دیر شده بود. شب آخر بود و باید می خوابیدیم تا شب برای احیا بیایم. عجب احیایی بود...

گفتم:" پاشو بریم برات غذا بگیرم"

دوباره می خواستم مطمئن بشم.

گفت:" نه فقط پول بلیط بده تا برم 5000 تومان هم بیشتر نمیشه"

با خودم گفتم پس دلش سیره. آدمی که دو روز چیز نخوره این طوریه مگه.

گفتم:" از طرف خودم می روم و بلیط برای تهران می گیرم که گفت نه نمی خواهد و پولش را بده"

خوب نظر شما چیه به نظر شما این آدم چه آدمی می تونه باشه.

به هرحال دلم سوخت اومدم دست تو جیبم بکنم که آقای صفری دستم را گرفت و برد او بنده خدا هم فرار را بر قرار ترجیح داد...

ح) ای بابا مگه باز هم هست.

آره عزیزم! گوش بدی تا پس فردا برات دارم. در برگشت از صحن جامع رضوی سلام دادم و بیرون آمدم که یک نفر گفت به خدا گشنمه به خدا زنم ... به خدا بچم....

و دوباره اگر شما بودید چه می کردید؟

بنده طبق استراتژی از پیش تعیین شده گفتم بیا بریم پیش خدام گفت:" برو بابا خدام فقط 2000 تومان با بلیط می دهند:

گفتم خوب بگیر گفت:"...."

ولش کن گفتم گفتی گفت ...

حالمان به هم خورد خلاصه که این بنده خدا هم نتوانست از ما کاسب شود.

حال به سوال اولی پاسخ دهید...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter