دانشجویان حامی جبهه پایداری - حامیان جبهه پایداری در فضای مجازی

السلام علیک یا امام رئوف

ابتدایاً شهادت سالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام و الصلاه و 72 تن از یاران بی همتایش را محضر شریف و مبارک قطب عالم هستی حضرت بقیه الله الاعظم صاحب الامر و الزمان تسلیت عرض می نمایم.

و اما بعد از کلیه ی حامیان بلاگ وزین داریه (آقای دیوار) که شدیداً همگی این بلاگ را به صورت روزانه و بعضاً ساعتی چک می کردند عذرخواهی می نمایم. این تاخیر در ارسال مطالب با وجود موجود بودن مطالب بسیار انبوه در مخ اینجانب را به دو مورد یکی شلوغ بودن سر بنده البته از بی مویی و دیگری عدم اعتماد به نفس بر نگاشتن مطالب طنز و سیاسی و فرهنگی و هنری و اقتصادی و غیره است.

به لطف خداوند 6 روز از محرم الحرام را در جوار مضجع شریف امام الرئوف شمس الشموس و انیس النفوس  هشتمین خورشید تابناک جهان حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام بودم که لازم دانستم جهت یادگاری برای خودم و عزیزان دیگر با قلم ناقص خود متنی به نگارش در بیاورم.

در این سفر تجربیات زیادی کسب کردم که بعد از لطف و مرحمت خداوند و حضرت امام رضا علیه السلام به سبب هم نشینی با یکی از دریادلان به نام م.صفری بود. با افراد مختلفی روبرو شدم که اغلب آنها را قشر محترم متکدی تشکیل می دادند. متاسفانه زمان رخ داد بسیاری از وقایع درذهن بنده ثبت نگردیده و شاید برخی را به اشتباه نقل کنم.


در یکی از روزهای آفتابی و پر از دود و دم اصفهان بود که در دانشگاه بودم و شدیداً از آلودگی هوا لذت می بردیم، بحثی پیرامون ازدواج ما بین بنده حقیر و جناب هم نشین در گرفت، بعد از بحث هر دو ساکت بودیم که به ناگاه هم نشین بر روی صندلی عقب و جلو رفت و گفت:" قاسم میای بریم مشهد."

من را می گی بدون درنگ گفتم :" خوب معلومه که میام. چه طور"

گفت:" از طرف دانشگاه برای قشر زحمت کش کارمند یک تور ویژه جهت مشهد گذاشته اند"

گفتم :" یاعلی. برتا بریم ( به کسر الباء و سکون الراء و تا)"

جالب بود که آقای صفری هم با خانواده تماس گرفته اذن خروج گرفته و به ناگهان رفتنی شدیم . از گفتم جزییات که شدیداً سبب ملالت افکار می شود دوری می جویم.

رفتیم به سمت تور زیارتی فدک، در خمینی شهر که بسیار تجمل گرایانه ساخته شده بود. به آقای مسئول گفتیم:" آقا با قطاره؟ جاش خوبه؟ غذاش مناسبه؟ چی چی ش به راهه؟ کجاش ته راهه؟ ..." و سوال پیچ کردن اون بنده خدا.

بنده خدا هم با حالتی غضبناک گفت" غزال، هتل 2 ** ..."

من هم خوشحال که با غزال جون می ریم سفر.

گفت:" تاحالا با فدک سفر کردید؟"

آقای صفری گفت:" نه اولین باره"

من هم پریدم وسط حرفش و گفتم:" خدا کنه آخرین بار نباشه"

کمی بشّاش شد. خوب شد نمیخوام با جزییات بگم. اما لازمه بدونید چه اندازه این تور ویژه بود....!

....

در سفر

....

شب سوم محرم الحرام بود.

اولین بار بود که با غزال سفر می کردم. از آقای سفری شماره واگن را پرسیده بودم گفته بود شماره 23 من هم با خودم گفتم حتماً تعداد واگن بیشتر با کوپه کمتره آخه معمولی هاش که 15 تا واگن بیشتر نداره. خلاصه قطار را که دیدم تعجب کردم فکر می کنید چی دیدم... احسنت 12 تا واگن بیشتر نداشت و ما واگن 23 بودیم بلیط ها را از آقای صفری گرفتم که متوجه شدم ایشان با هوش و زکاوت انبوهشان شماره صندلی را خوانده بودند و شماره واگن ما 10 بود.

در کوپه ی 4 نفری من و هم نشین بودیم در را قفل کردیم که یعنی پر است اما ای داد دیدیم صدای هَل صندلی به شماره 21 و 22 آنجا. در را باز کردیم یک پیرمرد و پیرزن را با فرزند جوان و خوش سیمایشان مشاهده فرمودیم. فکرت منحرفه! فرزندشان پسر بود ...

خلاصه پسرشان در کوپه ی دیگری بود و این دو با ما بودند. مدام پسرشان می رفت و می آمد که جایی مناسب بیابد. معلوم شد 500 صندلی خالی وجود دارد و این مقدار یعنی نیمی از قطار خالی است و واقعاً همین طور بود. در این فرصت کم که با هم بودیم پیرزن مقداری تخمه گل آفتاب محلی تعارف کرد. آقای صفری نخورد اما من که عاشق این تخمه های محلی بودم گذاشتم جلوی روم و با فحش دادن به آقای مسئول که فیلم پر از ساز و آهنگ گذاشته بود شروع کردم به خوردن تخمه و مشاهده فیلم. یک لحظه متوجه شدم و تخمه های را بیرون ریختم و محکم به دستم کوفتم و فهمیدم که چه غلطی کردم. آخر پسر حسابی چه کسی در ایام سوگواری تخمه می شکند. ناسزایی هم به آقای صفری گفتم که چرا به بنده نگفته بود.

خلاصه آن پیرمرد و پیرزن با چشمانی غم آلود خداحافظی کردند و در غروب محو شدند و ما شب را در قطار خوابیدیم . چه اندازه عالی بود نماز را دم طلوع خواندیم و مدام توقف داشت...

در ضمن راننده هم تازه کار بود و مدام یا خاموش می کرد یا دنده می پرید یا ویراژ میداد زمانهایی هم که پلیس نامحسوس ما را میدید آرومش می کرد. بدتر از همه ته سیگارش را بیرون می انداخت.

.....

فصل رسیدن

.....

رسیدیم. کلیه آژانس ها پلاک داشتند جز فدک... تا آخر داد زدیم فدک و گفتند چند دقیقه دیگه میاد.خوب مشکلی نیست تور ویژه یعنی همین دیگه...

تو راه همین طور که روی هم  توی مینی بوس بودیم می دیدم که چه اندازه کوچه پس کوچه رفت تا توی یک خاکی پیاده شدیم. با خودم گفتم احتمالاً هنوز هتل ساخته نشده است...

اما نه تازه پیاده روی شروع شده بود...

و بالاخره به هتل ********************* ستاره ای تازه تاسیس فدک رسیدیم. واقعاً چه قدر زیبا محیطی کلنگی و دربی به سان حسینیه و پذیرشی بسیار خوش اخلاق و گنده دماغ.

اتاق ما معلوم شد و رفتیم به سمت اتاق که پکیده بودیم از خنده. اتاق از کوپه ی قطار کوچیکتر بود و اسمش اتاق دونفره بود. تخت ها هم از زور کم جایی به طرز متاهلی چیده شده بود. جای نماز خواندن نداشت و برای راه رفتن باید از روی تخت ها حرکت می کردیم. دستشویی هم داشت که انگار توی حلقمان بود(با عرض معذرت) . یک دوش بر روی توالت که اگر می خواستی استحمام کنی باید سرپا می ایستادی و یک پا هم جای مانور بیشتر نداشت.

رفتیم گفتیم نمازخانه ی هتل کجاست که گفت نمازخانه ندارد و باید حرم نماز بخوانید یا در اتاق. طرف را آوردیم که نماز خواندن در اتاق را نشانمان دهد. جایی کنار تخت ایستاد و گفت ببینید راحت نماز بخوانید. یک مشکل بود و آن اینکه سمت قبله نبود و باید به سمت بیت المقدس نماز می خواندیم. به دلیل راه پله ها کمی از سقف نیز کج بود. با تماس های مکرر به اصفهان و تلاش های بیوقفه ی هم نشین بنده اتاقمان عوض شد. در آخر سفر هم معلوم شد زیر آن اتاق شوفاز خونه آتش گرفته بود و اسباب گرمای بیش از حد ساکنین هتل ******* ستاره شده بود. بنده خدا ها چه قدر بی خوابی کشیده بودند. پنجره ها باز و در نتیجه هوای رو سرد و هوای زیر گرم بوده است.

اتاق جدید بعد از تمیز کردن مهیا شد و ما اسکان داده شدیم. اتاقی دلاور. اتاق 106 خیلی خوشحال شدیم که ای کاش نمی شدیم.

سجاده را پهن کردم و شروع کردم به نماز خواندن که به ناگاه صحنه ای در قنوت نزدیک بود اسباب ترکیدن بنده را فراهم کند. به زور نماز را خواندم و از خنده پهن زمین شدم. هم نشین روی تخت دراز شده بود و به من نگاه تعجب آمیزی می کرد. اما صحنه ی زیر را بنگرید....

 

ریخت را حال می کنید.آری این فرد بنده هستم با قد 184 سانتی متر و البته با دستانم در حدود 240 سانتی متر می رسد و پریزی در 5/2 متری زمین نهاده شده بود که شاید ناشی از افزایش ناگهانی ارتفاع سقف در این اتاق بوده است  به گونه ای که پریز اتاق طبقه بالا به این طبقه نزول کرده است و درنتیجه اتاق ما دو پریز داشته و احتمالاً اتاق بالایی بدون پریز مانده است.

پس از استحمام به سمت حرم دویدیم نه راه رفتیم اصلاً نشستیم چون نماز مغرب را خواب مانده بودیم و اولین نماز در مشهد به فرادی تبدیل شد. بیرون آمدم و به دم در هتل که رسیدم یادم آمد کلاهم را جا گذاشته بودم برگشتم که بردارم اما کلید را گرفتم و تاجایی که می توانستم قفل را می چرخاندم هر اندازه می چرخاندم قفل هم می چرخید اما در باز نمی شد. این اولین مشکل بی خیال کلاه شدم و بعداً خودم رمز باز کردن درب اتاق را کشف نمودم. در راه مانده بودیم در کدام قسمت شهر مشهد قرار داریم و به کدام سو باید برویم که کوچه را گرفته و شروع کردیم به راه رفتن. من می گفتم :" کوچه سرشور است و من آشنا هستم" آقای صفری مخالفت می کرد و می گفت:" کوچه جواد خامنه ایه". خلاصه رفتیم اما در اوج ناباوری دست راستمان حرم را یافتیم و دست چپ یک فلکه و من گفتم:" یافتم ما در پشت سر آقا قرار گرفته ایم و من ناآشنا یم" که آقای سفری گفت:" بنده خدا این فلکه آب است" و مجدداً بنده ضایع شدم بدجور.

وارد حرم شدیم...

ءادخل یا رسول الله ءادخل یا ملائکه الله مقیمین فی هذا المشهد الشریف ءادخل ...

السلام علیک یا امام الرئوف السلطان ابا الحسن علی ابن موسی الرضا المرتضی (علیه الصلاه و السلام)

جای شما خالی حرم عالی امام متعالی و چیزی که نامتعارف بود بنده ی گنه کار و سرتاپا تقصیر بود که همچون وصله ای نچسب در صحن ها می چرخید. چه اندازه کریمی آقا جان. انصافاً درسته که می گند همه جای حرمت را گشتم جایی ننوشته بود گنه کار نیاید

خیلی کریمی آقا. باز هم من اومدم. خودم نیومدم تو بودی که صدایم کردی و گفتی بیا. چه کاری با من داشتی؟ میدونم که میخوای حجت را به من تمام کنی. میدونم می خوای بگی بدبخت بیچاره چند بار اومدی و آدم نشدی...

خیلی جاتون خالی. در محدوده زمانی که ما آنجا بودیم حرم خیلی خلوت بود. چون تعطیلی نبود و همه زن و شوهرهای جوان بدون بچه یا با یک بچه فینگیلی بودند یا پیرمرد و پیر زن ها. احتمال زیاد تنها دانشجویی که درس را ترک کرده بود بنده بودم!!!

این هم چند تا عکس که خودم از حرم گرفتم...

 

 به فایل زیر رفته و عکس ها را دانلود کنید...

http://ghassemallameh.persiangig.com/image/Mashhad/

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter