دانشجویان حامی جبهه پایداری - حامیان جبهه پایداری در فضای مجازی

انسان حیوان متفکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

 

متن زیر مقایسه ای بین حیوان و انسان است. هر اندازه که سعی کردم متن جدی شود نشد. لذا دوستان ایراد نگیرند. در این متن سعی کردم همه جور مطلبی بیارم از فرهنگ شروع شده تا اقتصاد و سیاست و ... ان شا الله که مورد رضایت خداوند قرار بگیرد.

در پایان مطالعه متن با کمی تفکر باید گریست . البته نه اینکه مطالب بنده ارزش تفکر و گریستن داشته باشد بلکه حقیقت تلخ است...

در کتب قریبه (!) آورده اند انسان همان حیوان است که نفکر دارد و با اختیار خود خواه ملک است خواه انسان خواه حیوان خواه آدم .

اما برای اینکه از حیوان برتر باشیم بد نیست مقایسه ای میان انسان و حیوان داشته باشیم تا بل بتوانیم به ز آن باشیم.

حیوان :

 تا قبل از سیر شدن به دنبال غذا میگردد.

تا قبل از رفع عطش به دنبال آب می گردد.

تا قبل از گرم شدن به دنبال سرپناه میگردد.

تا قبل از اغنا شدن حریف با او میجنگد.

تا قبل از مضر بودن آشنایان اقدام به خونریزی نمیکند.

تا قبل از احساس خطر اقدام به قدرت ورزی نمیکند.

تا قبل از مرگ همین کارهای معمولی را انجام میدهد.

اما حیوان متفکر (انسان)

تا قبل از سیر شدن به دنبال غذا میگردد و بعد از سیر شدن به فکر این می افتد که روزهای بعد چگونه سیر می شود و مدام به فکر نقشه کشیدن برای مردم است.

تا قبل از رفع عطش به دنبال آب می گردد و بعد از رفع عطش به فکر طرق مکیدن خون مردم فرو میرود.

تا قبل از گرم شدن به دنبال سر پناه می گردد و بعد از سرپناه پیدا کردن به فکر تغییر دکوراسیون سرپناه می افتد و به فکر تغییر دادن وضع زندگی و تغییردادن وسایل منزل حداقل هر شش ماه و بعد از اینکه فکر او به جایی نمی رسد به فکر حسادت فرو میرود و اینکه با دوز و کلک یک سرپناه گنده تر پیدا کنم.

تا قبل از اغنا شدن حریف با او می جنگد و بعد از اغنا شدن روی به فحاشی می آورد و بعد از فحاشی تا منزل او میرود اگر زورش برسد او را آن قدر که میخورد می زند و اگر نتوانست سریع چاقو کشی می کند و او را از پای در می آورد. در غیر این صورت به فکر فرو میرود که چگونه می تواند او را از پای در آرود و یا زیر آبی حسابی از او بزند. فکرش به جایی قد نمیدهد چرا که او عددی نمیباشد. فکر دیگری به ذهنش می رسد اینکه در زندگی زناشویی آن بدبخت چگونه تفرقه بیاندازد. همینگونه که در فکر است و مدام فکر میکند خیال می کند چه خوب که حیوان متفکر است و این همه فکر خوب به ذهنش می رسد.

تا قبل از احساس خطر اقدام به قدرت ورزی چرا نکند میکند. بلکه تا جایی که بتواند برای قدرت و شهرت دست وپا میزند بعد که به نان و نوایی رسید به فکر فرو میرود که راهی بیابد تا بقیه نتوانند به او برسند. با فکر خود می اندیشد چگونه راه زیر آب زنی را خنثی کند چرا که خود بدین گونه به این مقام رسیده است. اما در همین حین به فکر رییس و روسای خود نیز هست که چگونه با چاپلوسی بتواند در دل آنها جا بازکند. با فکر خود مروری بر روند گذشته می کند تا افرادی که خیلی قالتاق بوده اند را بیابد و بتواند چند هزار میلیونی اختلاس کند خوب که فکر می کند با خود می گوید من که اختلاس می کنم پس چند هزار میلیارد تومان اختلاس کنم. بعد به فکر دادگاه ها فرو میرود. کمی می ترسد چرا که اگرگیر محسنی اژه ای بیفتد پدرش را در می آورد اما بالاخره در دادگاه پر است از قضات عین خودش . در آخر کاری هم که نتواند بکند خانه ای در ونکوور می گیرد تا راحت برود آب گیلاس هویج بنوشد. فکرش خیلی درد گرفته است. کمی قرص می کند.

تا قبل از مرگ غیر از اینها انواع کارهای دیگری هم که بتواند انجام میدهد. که منشا آنها تفکر است . اعم از کینه توزی، حسادت، غیبت، تهمت، جنایت، دزدی، دروغ گویی، تجاوز و .....

البته مهم ترین فکری که در ذهنش دارد این است که چگونه نظام را نابود کند و به همه اثبات کند که او شخص اول مملکت است. عده ای در ذهنش جمع میشوند. باید پست های گوناگون را نون خور خود بکند. از امام جمعه های شهرهای بزرگ و کوچک گرفته تا آبدارچی دانشگاه آزاد اسلامی ( بخوانید مرکز استراتژیک مستقل غیر اسلامی ) . این گونه یک مشت نفهم را در دستان خود دارد. در اینجا فکرش خیلی خیلی درد گرفته است نمیداند با شخص اول اصلی مملکت چه کار کند. فایده ای ندارد این یکی راهی ندارد جز نیرنگ. حال باید ساعت ها فکر کرد که حال این مردم را بگیریم که فکر کرده اند میتوانند فکرهای ما را نابود کنند.  فکرش بسیار بسیار درد گرفته است دیگر پیر شده است و اواخر عمرش است . حضرت عزرائیل هر چه اصرار می کند می گوید هنوز فکر داردم خواهشا من را نبر ... در گوشه ای از ذهن فکر پسر بچه ی کوچک نازش اذیتش میکند چرا که می گویند او انسان شارلاتانی است و پول مملکت را خورده و قی نکرده... یعنی کرده اما توی دهان یه مشت اراذل و اوباش و ضد نظام. بیشتر که فکر میکند می بیند دخترک کوچکش را که چگونه با دست و پاهای بلورینش میرود که بستنی بخرد ولی به ناگاه به روی وانتی می رود و سخنرانی می کند. او مایه ی افتخار پدر است. چه سخنرانی زیبایی ! عزیزم. اما این ها همه فکر است و نتیجه ی اینکه قرعه به نام من دیوانه زدند... در آخر فکری به ذهنش می رسد و آن فتنه گری است. در فکر خود به وهم می رود. در این حال خود را بر روی تختی در باغی پر از درختان پسته متصور می شود. تاجی بر سر او نهاده اند و آن تاج پادشاهی ایران است. دوستانش در کنارش در حال خوردن از ته مانده غذای او هستند به سان سگانی که له له کنند غذا میل مینمایند. مردم همه خوشحال هستند از اینکه پولهایشان در جیب پادشاه جوان و بی ریش است (ببخشید بی ریشه) مردم آزادانه می توانند هر اندازه که خواستند از پادشاه بی نام خود تعریف (!) نمایند. در این هنگام که در فکر غرق شده است یک بچه بسیجی مومن به شدت در گوش آن میزند و میگوید پاشو که کور خوندی تا سرباز امام خامنه ای هست هیچ کس غلطی نمیتواند بکند .

 

و این است تفاوت ها و شباهت های حیوان متفکر و انسان ...

                  حال شما بین حیوان بودن و حیوان متفکر بودن کدام را انتخاب می نمایید؟

 

 

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

خورشید ولایت

در حجره ی حقیر چند تایی از انواع کوچکترین پرندگان به نام فنچ یافت می شود. این حیوان ناز یک خصلت جالبی دارد و اینکه در زمان تاریکی وقتی روزنه ای نور ببیند به سمت آن حرکت میکند.

در همین لحظه گفتم چه اندازه ما انسان ها عقب هستیم که سالیان سال در ظلمت به سر میبریم و  بر بودن در ظلمت اصرار می ورزیم در حالیکه خورشید در روبرویمان است.

 

 

به نظرت این جمله قصار تکبیر نمیخواد ...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

السلام علیک یا فاطمـــــة الزهــــــــــــراء بنت رسول الله

اللهم صلّ علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنی ها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط  به علمک

 

جای دوستان خالی دیشب هیئت فاطمیون قم حضرت آقاتهرانی صحبت های زیبایی داشتند. بعد از ایشان مداح اهل بیت حاج مهدی سلحشور به فیض رساندند. هیئت فاطمیون قم از اون هیئت هایی است که خیلی دمشان گرم است. یعنی یک اکیپ انقلابی و حزب اللهی ناب. این را گفتم فکر نکنید بنده جاهای بد میرم.

اما نکته ای که از آن شب قصد نوشتن دارم بلکه قلم حقیر متبرک به نام حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و شهدای راه ایشان گردد خاطره ای است بسیار زیبا که حضرت آقاتهرانی بیان نمودند.

ایشان تعریف کردند(مضمون): "یکی از رفقای ما که خیلی با هم رفاقت داشتیم آقا رحمت الله بود. خداوند رحتمش کند. آقا رحمت الله میثمی. هر وقت که مراسمی میگرفتیم بنده روضه ای میخواندم، اما هر وقت روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها را میخواندم ایشان به شدت همان ابتدای جلسه گریه شان می گرفت و آن قدر ناآرامی میکردند که قش می کردند و از ترس اینکه حال ایشان به هم بخورد همیشه روضه ی حضرت فاطمـــــــــــــــه سلام الله علیها نیمه کاره تمام میشد. یک بار به ایشان گفتم آخر عزیز جان این طور که نمیشود هر وقت ما روضه حضرت را میخوانیم شما این گونه می کنید و روضه به هم میخورد. ایشان یک نگاهی به بنده کرد و گفت: آقا مرتضی یک چیزی بهت میگم به کسی نگو، هر وقت که شما روضه حضرت را شروع می کنی من حضرت را توی مجلس می بینم"

این مطلب فقط یک خاطره نبود یک حقیقت بود. اگر شهادت را می خواهیم باید چشم دلمان باز شود باید گوشمان بشنود صحبتهای حضرت را و البته بیشتر شهدا اینگونه بوده اند.

انشاالله که ما به آنها ملحق گردیم.

و اما یک قسمت زیبایی که توی روضه ی ایشان بود: (برای خودتو با روضه بخونید)

" امام حسن علیه الصلاة و السلام رسیدند خدمت سلمان. سلمان درب را باز کرد. دید حضرت با شال سیاه درب خانه ایستادند. سلمان میگوید: دلم بی قرار شد . گفتم حسن جان بگو چه شده؟ برای چه آمده ای؟ چرا با این حال آمده ای؟ حضرت فرمودند: یا امّاه... ای سلمان بابام علی (علیه السلام) گفت سلمان را برای تشیع جنازه ی مادرت خبر کن.

سلمان تعریف میکند: نزدیک خانه که شدم با خود گفتم چرا صدای شیون و ناله از خانه بیرون نمی آید. (آخه خونه ای که بی مادر بشه بچه ها ضجّه میزنند) . همچین که به خانه رسیدم وارد خانه که شدم دیدم بچه ها آستین به دهان گرفته اند و گریه میکنند. هم چنین که فهمیدم امر امام (علیه السلام) است من نیز گوشه ای نشستم و در دل خود گریه کردم. به ناگاه صدای فریاد امام (علیه السلام) بلند شد...." و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.

اما خصلتی که درس های اخلاقی این استاد بزرگوار دارد ته مایه های سیاسی در جلسه ایشان است. در قسمتی از بحث پیرامون رابطه با آمریکا فرمودند: (مضمون)

" اونایی که میگند با آمریکا حرف بزنیم می ترسند ترسشون هم به خاطر عدم اعتقاد و اعتماد به ولایته....

یه سری هم که اگه دشمنی نخواند بکنند باید بگذاریم به حساب پیریشون که یه سری مسائل را نمی فهمند. البته دیگه آخرای کاره و به ریچارد گفتن افتادند"

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

شعری زیبا

نمیدونم چرا تا این اندازه با شعر زیر حال میکنم. انگار که هزاران سال سخنرانی را توی این دو بیت سنایی قرار داده...

وااااااای که خیلی باحاله . نمیدونم چرا ولی گفتم همین جوری روی بلاگ قرار بدم !

از پى ردّ و قبول عامه خود را خر مکن
زانکه کار عامه نبود جز خرى یا خرخرى
گاو را باور کنند اندر خدایى عامیان

نوح را باور ندارند از ره پیغمبرى

روی بلاگ گروهیمون  کاملترش را هشتم. شایدم نهم. البته منظورم کامل مقاله است. نه شعر . شعر همین اندازه است. البته فکر کنم.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter